جهانبینی انسان به اصطلاح "پیش علمی" رو اینجور توصیف میکنند:
«همه چیز مربوط به بشر در زمین پیرامون او میگشت، و مفهومی مکتوم برای او داشت. آدمیزاد، عالم صغیر دنیای کوچک آفرینش بود. عالم کبیر، خود کیهان بزرگ، نظام پیچیده ای از نمادها گرداگرد انسان بود و همچون متون مقدس سرشار از رمز و اشاره و معانی پنهان، و نیازمند تفسیر و تبیین بود، و بهترین کسی که صلاحیت داشت این مفاهیم درونی را تشریح بکند و اهمیت کامل آن ها را نشان بدهد نه مهندس و ریاضی دان، بلکه واعظ، مفسر کلام خدا، عالم الاهیات بود. دین در این فرهنگ نیرومند ترین شارح کم وکیف احوال بود.»
اگه جای آدم اون عصر بودید حتما از واعظ زمان انتظارات زیادی داشتید. کسی چه میدونه؟ شاید تلاش روحانیون ما هم برای همه فن حریف بودن از اینجاها نشات میگیره!
یکی از سوال های مهمی که فکر میکنم هر کسی باید از خودش بپرسه و واقعا بشینه و درباره اش فکر کنه اینه که «من به آدما چه جوری نگاه میکنم؟» چرا یکی رو حسود صدا میکنم؟ به یکی میگم بداخلاق؟ یکی میشه عقده ای یکی فرشته مهربون؟
از اینکه آدم ها رو توی این برچسب ها خلاصه کنند متنفرم و همین طور از آدم هایی که این برچسب ها رو میسازند.
فرآیند توجیه کردن را تعریف میکنند "فرآیند ظریف ایجاد سازگاری متقابل میان قاعده ها و نتیجه های پذیرفته شده". اگر دقیق تر ببینیم از طرفی هر استنتاجی به دلیل مطابقت با قواعد اعتبار دارد و از طرفی دیگر خود قواعد هم بر اساس «بهترین تبیینی که از نتایج مورد قبول ما ارائه میدهند» شکل میگیرند.
حالا اول نتایج بوده یا اول قاعده ها؟
شاید تفکیک قاعده و نتیجه از هم غیر ممکن باشد چرا که یکی بدون دیگری اصلا وجود ندارد. اگر قاعده ای نباشد نتیجه ای وجود ندارد و اگرنتیجه ای پذیرفته نشده باشد قاعده ای از دل آن بیرون نمی آید.
بنابر این تمام استنتاج های علمی و فلسفی ما و اصلا فرآیند فهم ما از فرآیند توجیه کردن پیروی میکند.
خدا، خداست.
اگر خدا کامل نباشد، خدا نیست.
پس خدا کامل است.
اگر خداوند وجود نداشته باشد کمالش کمتر از موقعی است که وجود داشته باشد.
پس خدا وجود دارد.
استدلال بالا ابداع فیلسوفی است به نام آنسلم. این نوع استدلال ها ادعای این را دارند که بدون استفاده از پیشفرض هایی که ما با مشاهده جهان بدست میآوریم میتوانند وجود خداوند را اثبات کنند. و حتی استدلال میکنند که چون وجود خداوند وابسته نیست به جهانی که آفریده بنابر این ما برای اثبات وجود خداوند ناچار نیستیم از حقایقی درباره جهان استفاده کنیم.
اشکال اساسی که این استدلال دارد اینست که اگر در عبارت های بالا کلمه "خدا" را حذف کنید و هر موجودی را جایش بگذارید (حتی یک ترکیب پارادوکسیکال!) وجود این موجود مخلوق را اثبات کردید!
متن زیر از کتاب یهود بررسی تاریخی نوشته ایزیدور اپستاین گرفته شده که درباره عقیده بنی اسرائیل مبنی بر تمایزشان از سایر ملت ها توضیح میدهد :
«درست است که بنی اسرائیل قوم برگزیده خداست لیکن این موضوع عشق و محبت خداوند را به سلاله انسان محدود نمی سازد یا به آن خدشه وارد نمی کند. بنی اسرائیل تنها از این امتیاز برخوردار است که امت برگزیده ای است که از طریق آن عشق و محبت خداوند به همه آدمیان آشکار گردیده است.
... جدایی و افتراق بنی اسرائیل که جنبه سلبی حیات قداست آمیز است شامل دوری و جدایی از تمامی تماس های فاسد کننده با تمدن های بت پرست ملت های مجاور بود. اما رسالت و ماموریت روحانی ای که بر عهده بنی اسرائیل گذاشته شده بود شامل همه جهانیان میگردید. این مشعل هدایت باید نه به شماری اندک و جدا افتاده بلکه به افراد بیشمار، نه به اهل کشف و شهود غیر عادی و قدیسین مخالف عرف عام بلکه به توده های مردم عادی، از انسان های عادی به انسان های عادی و حتی از ملتی به ملتی دیگر انتقال می یافت.
از این رو اسرائیل باید جدای از جهان و با وجود این جزئی از جهان باقی می ماند. آنان در عین حال که خود را از ملل مجاور دور نگه می داشتند، باید تمامی کوشش خود را در متن تمدن های معاصرشان به کار می بستند تا بتوانند حیات انسان را به سطوح عالی تری از هستی ارتقا بخشند. اهمیت و معنای میثاقی که در کوه سینا اعلام گردید و معنای تورات که برای تایید و تقویت آن نازل گردید چنین بود و هنگامی که این رویداد بسیار خطیر در تاریخ به پایان خود می رسد می بینیم که اسرائیل حیات تازه خود را آغاز میکند، حیاتی که سوگند خورده شده است که با وقف آن در راه خدمت به خدا و نوع انسان توام باشد.»
