اين وسط براي خود عزيزم ناراحتم، از بس كه نا اميد شد. از بس كاري از دستش بر نيومد.
ديگه كهير ميزنم بگين قدرت فلانه، تغيير بيساره، اصلاحات اونجوريه و از اين مزخرفات..
اين روزهام
دنبال يك "ارزش مطلق داري" ميگردم كه براش بميرم
دوست دارم فكر كنم آدم بودن تعريف داره و حتي خط كش هايي هست كه قد آدم ها رو اندازه ميگيره
من به اين اميد نياز دارم
اين رو بفهم، انتقاد نكن، استدلال نكن، من به اين اميد نياز دارم
خسته ام، خيلي
آره اين منم.
پانوشت: آزادين هر برداشت سياسي از اين پست داشته باشين.
فكر كنم حق مطلب رو اين دو جمله ادا ميكنند:
« آموزش به هر نامي خيلي شيرين تر است اگر به هيچ وجه با جست و جو براي دانستن شروع نشود، بلكه مثل ذن، با جست و جو براي ندانستن شروع شود...در حالت آگاهي خالص بودن مثل اين است كه قبل از اينكه خدا نور را بيافريند پيش او باشي. »
چقدر سخته به آدمی که فقط و فقط نفرت بهت تزریق میکنه لبخند بزنی و حتی مقادیری محبت نثارش کنی.
بطور خیلی جدی به خودم افتخار میکنم!
«یکی از عناصر دموکراسی اینست که به مردم اجازه ی رهایی قابل توجهی از قیود در سلوک و رفتار را میدهد و آنها را در توسعه و گسترش علایق و منافعی که مغایر با منافع اکثریت است یاری میکند و آنها را در ارضاء چنین علائقی آزاد و مجاز میداند. این همه را میتوان تحت نام فرد انگاری خلاصه نمود.»
چه اهمیتی داره وقتی که آدم یه روز دلش میخواد برای خودش باشه. آزاد از هر بکن و نکن، و یه روز دوست داره که بدون هیچ دلیلی راه بیافته دنبال یه نفر و هر کاری که اون میگه انجام بده. شاید دموکراسی فقط از این لحاظ قابل تحسینه که این امکان رو فراهم میکنه و نه اینکه فقط "رهایی از قیود در سلوک و رفتار" رو به ارمغان میاره.
پانوشت: مدت مدیدیه که حساس شدم به این کلی گویی های شعارگونه.
برادر من، این تخیل ارزش داره. چرا نمیفهمی که هنر نمیکنی بزنی تصویر خدا و پیغمبر رو داغون کنی و بعد یه پوزخند مسخره تحویل بدی و بگی چه توهمی... باور کن که اگه بخوای معنایی واسه این رندگی سگی پیدا کنی مجبوری از تخیلت کمک بگیری. مجبورم نکن باز از اون حزف ها بزنم که "اصلا میدونی مرز بین تخیل و غیر اون کجاست؟"!
پانوشت: انگار یکی از جذابیت های وبلاگ همینه که تا دلت بخواد میتونی حرف های متناقض بزنی تا بالاخره اون وسط مسطا یه حرفی خوب پخته بشه و بتونی بگی اینه داداش! :دی
بعضی مواقع خوبه که ذهنت رو از همه قانون های کلی خالی کنی و در یک وضعیت صفر از همه آموخته ها و تجربه هات قرار بدی. برای یک لحظه هر اتفاقی که بیافته غیر قابل پیشبینیه. هرچند که وقتی به خودت بیای ببینی طبیعی ترین حالت ممکن بوده. من این لحظات رو از ته دل دوست دارم.
حالا هر چقدر هم فحش و لعنت پشت سر این پوزیتیویست های بدبخت باشه ولی
خدایی پر رنگ کردن مرز بین گزاره های تحقیق پذیر و غیر اون خدمت بزرگی در
حق بشریت بود. حداقل اینکه تلاششون رو (هرچند ناکام) برای ترجمه ملموس تر
اتفاقات جهان کردند. پشت فلسفه شون انگار آدمی هست که میخواد روی پای
خودش بایسته و در عین حال خودش رو از شر شکاکیت و ذهنیات دست نیافتنی خلاص
کنه. من که رسمن دارم عاشقشون میشم!
الان كه فكر ميكنم ميبينم من چقدر علمي رفتار ميكنم!
افكار و عقايد و كلا احوالاتم خيلي شبيه توصيفات كوهن از علم تغيير ميكنه!:ي
«فعاليت هاي پراكنده و گوناگوني كه قبل از تشكيل و تقويم يك علم صورت ميگيرد نهايتا پس از اينكه به يك پارادايم مورد پذيرش جامعه اي علمي تبديل شد منتظم و هدفدار ميگردد. پارادايم مشتمل است بر مفروضات كلي نظري و قوانين و فنون كاربرد آنها كه اعضاي جامعه علمي خاصي آنها را برميگيرند...كوشش دانشمندان عادي براي تبيين و تطبيق رفتار برخي از چهره هاي مربوط به هم عالم طبيعت كه به كمك نتايج آزمايش آشكار گرديده، پارادايم را تفصيل و توسعه ميبخشد. آنها ضمن اينكار ناگزير مشكلاتي را تجربه خواهند كرد و با ابطالهاي آشكاري مواجه خواهند شد. اگر مشكلاتي از آن نوع را نتوان فهم و رفع كرد، وضعيتي بحراني بوجود خواهد آمد. بحران هنگامي مرتفع خواهد شد كه پارادايم كاملا جديدي ظهور كند و مورد حمايت روز افزون دانشمندان واقع شود تا اينكه پارادايم مساله انگيز اوليه نهايتا مطرود شود. اين تحول گسسته يك انقلاب علمي را تشكيل ميدهد.
پارادايم جديد، حاوي نويدهاي است و مشكلات ظاهرا غلبه ناپذير ندارد و از اين پس فعاليت علمي عادي جديد را هدايت ميكند تا اينكه آن نيز با مشكلاتي جدي روبرو شود و بحران جديدي بزايد كه به دنبال آن انقلاب جديدي ظاهر ميشود...تمام پارادايم ها حاوي بعضي توصيه هايي روش شناختي از اين گونه اند: "به طور جدي بكوشيد پارادايم خود را با طبيعت وفق دهيد"، يا "تلاشهاي ناموفق در ايجاد سازگاري بين پارادايم و طبيعت را به منزله مساله اي جدي قلمداد كنيد".»
دوست دارم تصور کنم که این عید یه عید واقعیه٬ همین کافیه واسم که چون و چرا نکنم که امروز با فردا چه فرقی میکنه!
شاعر میگه نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی!
«انسان موحد و ملحد در باب حقایق تجربی یا درباره پیش بینی هر نوع مشاهده ای در آینده اختلافی ندارند بلکه احساسات متفاوتی را بیان میکنند... بیان احساسات شامل گزاره هایی در باب جهان نیست بنابر این میتوانیم از این احساسات به عنوان اینکه رضایت بخش تر یا با ارزش تر هستند سخن بگوییم. ادیان درست یا نادرست نیستند بلکه بهتر یا بدتر هستند. »
کلاهتان قاضی، چطور میشود بهتر یا بدتر با صدق و کذب ارتباطی نداشته باشد؟ اصلا گزاره ای اینقدر خالص پیدا میشود که هیچ ارتباطی با واقعیت نداشته باشد، که ادیان سراسر همین وضعیت را داشته باشند؟ برایم همیشه سوال است که پس ساز و کار آرامش بخشی دین از چه قانونی تبعیت میکند که هیچ جوره به چنگ تجربه در نمی آید؟ خوشبینی شخصی؟ خیال پردازی بی ادعا؟
در فلسفه ذهن مساله ای هست به نام «other mind problem». صورت این مساله این است که هنگامی که من به تنها چیزی که دسترسی دارم ذهن خودم است و حداکثر جهان فیزیکی خارج، از کجا میتوانم بفهمم که شما هم ذهن دارید؟!
عده ای به نام solipsist ها در سه سطح اعتقاد دارند که درباره ذهن شما چیزی نمیتوان گفت. این سه سطح به صورت زیر است که از قوی به سمت خفیف میرود:
گروه اول اساسا منکر میشوند که شما هم ذهن دارید یا به عبارتی شما هم هستید!
گروه دوم میگویند ممکن است شما ذهن داشته باشید اما من نمیتوانم متوجه شوم که شما هم ذهن دارید. به این گروه اصطلاحا epistemological solipsists میگویند. یعنی معتقدند که روشی برای دسترسی به ذهن شما نیست.
گروه سوم کمی کوتاه می آیند و میگویند شما هم ذهن دارید اما محتوای ذهن شما، یعنی feeling های شما میتواند متفاوت از feeling من باشد.
اگر نظر دسته اول و دوم خیلی افراطی به نظر برسد، از کنار گروه سوم به آسانی نمیشود رد شد. چرا که به نظر من تایید خارجی هم دارد. به تجربه های خودم که رجوع میکنم میبینم وقت هایی بوده که به مشکلی بر میخوردم و در آن لحظه فقط دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم مگر این درد را هم میتوان تحمل کرد؟ در حالی که آن other mind خیلی آرام به دنبال راهی برای نفوذ به مساله میگشت. این فکر به سرم میزد که شاید او تجربه متفاوتی از درد دارد و آن احساس درد من را ندارد. البته من این مثال را به عنوان تایید خارجی آوردم. solipsistها معتقدند حتی اگر بروندادها هم عین هم باشد من درباره ذهن شما چیزی نمیدانم.
آقای بارکلی!
که ظاهرا دغدغه ات فقط این بوده که یه جایی برای وجود خدا پیدا کنی. ای کاش یه جایی رو هم برای معنای این بازی تصورات باز میکردی. قصد ندارم تنت رو توی گور بلرزونم ولی به نظر من که نه برای خدا کاری کردی و نه برای بنده های خدا. ای کاش این آقای هیوم یک کم زود تر متولد شده بود و بهت یادآوری میکرد که هیچ "هست"ی هیچ "باید"ی رو با خودش نمیاره!
یه وقت هایی که از یه چیزهایی زیاد لذت میبری٬ نمیتونی که اون رو با یکی شریک نکنی. انگار تو خودت سنگینی میکنه و باید از بارش کم کنی! نمونه اش آواز این خانوم خوشگله!
راستی٬ حالا که این رو دیدید این ها رو هم ببینید!:دی
ماه پیشانو - سیمای جان - یاد من کن

