تبليغاتX
هوای آفتاب


هوای آفتاب

دلم هوای آفتاب میکند






















له نمیشوی. اما این ور و آن ور میشوی تا کمی سنگینی بار را کمتر حس کنی. همه بودن و ندیدن و نفهمیدن و نرسیدن هایت را به دوش میکشی درحالی که دیگر از زمین و زمان انتظار یاری نداری. انگار قانع شدی که هیچ کس مقصر" بودن" تو نیست. به بیست و دومین پاییز زندگیم مربوطش نمیکنم فقط ای کاش اسمش بلوغ نباشد.

نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 23:20 توسط مائده | |


وبلاگ میخوانم و کلن "سو وات" ام می آید!


پ.ن. این مینیمال مخاطب خاص سبز دارد.


نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 16:55 توسط مائده | |


کارهای هنری خوب انگار مهمترین اثرشان اینست که در لحظه فضایی را برایت فراهم کنند که بتوانی افکارت را رها کنی. بگذاری حس های مختلف خودشان را تحمیل کنند. تو را به فکر فرو ببرند، همین طور بروی و بروی و عذاب بکشی، بخندی، دردت بگیرد و همه محبتت را نثار کنی و متنفر بشوی و حسرت بخوری، حتی از گذر وقت هم حسرت بخوری و همین طور آرزو کنی زمان کش بیاید و این لحظات ثابت شوند، ثبت شوند.


نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 22:22 توسط مائده | |



اين روزها همين طور كه راه به راه مستقيمن دروغ ميشنوي به همون نسبت تو استدلال ها هم مغالطه صورت ميگيره. به شخصه خيلي خيلي زياد تو اخباري كه از اين ور و اون ور ميشنوم يا ميخونم به اين موارد برميخورم. (متاسفانه البته!) فكر ميكنم اگه يه ليستي از معروفترين اين مغالطات تو ذهنمون باشه كمتر گول ميخوريم و ميتونيم توي قضاوت هامون منصفتر باشيم.

مغالطه ها بطور كلي به دو دسته تقسيم ميشن:

1. مغالطاته به دليل اشتراك لفظ، ابهام يا ايهام .
2. مغالطه مربوط به معني و مفاد.(استدلالي كه نتيجه خاصي رو القا كنه كه به مقدمات ربطي نداره).

مشخصا دسته اول تشخيصشون خيلي راحت تره به همين دليل كاربرد كمتري هم دارند اما دسته دوم نه.
مهمترين مغالطات دسته دوم اين ها هستند:

1. سفسطه تاكيد:
اين مغالطه به تاكيد نادرست كلمات در جملات برميگرده. يعني روي قسمتي كه اهميت نداره براي غفلت خواننده از مطلب اصلي تاكيد بشه . ترفندي كه معمولا در تبليغات ها خيلي كاربرد داره.

2. سفسطه نقل متن:
اينكه ما در نقل حرفي از كسي دو تا جمله از دو جاي مختلف حرفش برداريم و به هم بچسبونيم كه بالكل معني ديگه اي رو القا كنه.

3. سفسطه تشنيع يا تكذيب طرف:
اينكه براي نشان دادن بي اعتبار بودن حرفي شخصيت گوينده رو زير سوال ببريم.

4. سفسطه استدلال از مرجع معتبر:
اعتبار يك مرجع دليل ثواب يا خطا بودن گفته اي نميشه. اين دليل و مدركه كه گفته اي رو تاييد يا رد ميكنند.

5. استدلالاتي كه به احساسات مردم درباره موضوعي متوسل ميشوند:
اينكه در جواب چرا چنين، بگويي چون همه مردم اون رو قبول دارند.

6. استدلالاتي كه به حس ترحم متوسل ميشوند:
مثلا براي دفاع از شخص گناهكاري بگي طرف زن و 6 تا بچه داره. مادر پير داره و امثال اين ها

7. استدلال ناشي از جهل:
ادعاهايي از اين دست كه فلان حرف بايد درست باشه چون دليل و مدركي براي ردش نداريم. در حالي كه عدم وجود دليل و مدرك مخالف به هيچ وجه درستي نظريه اي رو اثبات نميكنه.

8. مصادره به مطلوب:
اين مورد همون استدلال دوريه. يعني ما نتيجه اي كه ميخواهيم از استدلالمون بگيريم جزو يكي از مقدماتمون بياريم. مثل اين استدلال معروف كه در جواب اينكه از كجا ميدونيد قرآن تحريف نشده معمولا ميگن چون تو خود قرآن اومده كه اين كتاب تحريف نشده.

9. سفسطه تركيب:
تعميم هاي نابجا جزو اين دسته محسوب ميشن. اينكه از يك مورد جزئي نتيجه كلي گرفته بشه. مثلا از بيسواد بودن يك استاد دانشكده صنايع دانشگاه شريف نتيجه بگيري همه استادهاي اين دانشگاه بي سوادند.

10. سفسطه تقسيم:
اين سفسطه دقيقا برعكس سفسطه بالاست. يعني از كليت يك گروهي نتيجه بگيري كه تك تك اجزاش هم بايد همينطوري باشند.

11. سفسطه نتيجه نامربوط:
اينكه مثلا براي اثبات برتري يك تيم فوتبال بر ديگري بگيم فلان تيم ثروتمند تره. در حالي كه ثروت دليل برتري يك تيم بر تيم ديگري نيست.


نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 14:14 توسط مائده | |


از كتاب "جهالت" ميلان كوندرا:

« هواداري از كمونيسم، ارتباطي به ماركس و فرضيه هايش ندارد؛ زمانه جز عرضه فرصت براي ارضاي نيازهاي رواني متنوع مردم كاري نميكند: نياز به اين كه خود را همرنگ جماعت نشان بدهند؛ يا نياز به اطاعت؛ يا نياز به مجازات گناهكاران؛ يا نياز به اين كه خود را مفيد نشان دهد؛ يا نياز به پيشروي همراه با جوانان به سوي آينده؛ يا نياز به تشكيل يك خانواده بزرگ.»


بر آورده شدن نيازهاي رواني از اين دست بخش عمده اي از حقيقتيه كه از اون دفاع ميكنيم. مگه نه؟


نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت 15:21 توسط مائده | |


نترسيد، شما رو به خدا نترسيد.

وقتي نظري تو جامعه مطرح شد، وقتي مقدار قابل توجهي طرفدار پيدا كرد، حداقل اين احتمال رو بديد كه شايد بشه يه جور ديگه اي دنيا رو ديد حتي اگه اون زاويه ديد جالب نباشه.
عرصه سياست جاي اينجور دعواها نيست. محض رضاي خدا يك كم بحث رو منحرف نكنيد.



نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 13:15 توسط مائده | |

 بد نيست ياد آوري كنيم:

بيقيدي شايد هميشه به اين معني نباشه كه قيدي وجود نداره، كافيه كه فقط به چيزي گرفته نشه.


نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 10:43 توسط مائده | |



من نمی تونم دروغ بگم، نه به این دلیل که آدم خوبی هستم بلکه به این خاطر که احساس ناامنی می کنم.



نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 19:27 توسط مائده | |


قاصدک، هان!

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما؛

 گرد بام و در من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم میگوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک حال ولی راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمیبندم

اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک، ابر های همه عالم شب و روز در دلم میگریند


میچسبه، زیاد!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 3:39 توسط مائده |

بعد آدم فکر میکنه چقدر خوب که فقط به حس خودش دسترسی داره. اگه غیر از این بود دیگه خودش یه دونه نبود. دیگه بی نظیر نبود. دیگه نبود...

آدمی شدم که اگزیستانس خودش به شدت واسه خودش مهمه.


نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 13:4 توسط مائده | |

انگار اگر اين چند جمله ي ميشل فوكو را در بحبوحه انقلاب 57 در نظر داشته باشيم با مقايسه آن با وضعيت فعلي ميتوانيم قضاوت خيلي بهتري از قضايا داشته باشيم. اينكه چرا اين جريان سبز كمي رنگ و بوي ديني گرفته اما به معناي واقعي مرجعيت روحاني ندارد.

« آيات عظام امروزي را كه در برابر شاه و پليس و ارتش او ملتي را يكپارچه به خيابان ها كشانده اند، هيچ كس بر مسند ننشانده است، بلكه مردم به ايشان گوش كرده اند. آخوند هاي محله و ده كساني را برگرد خود جمع ميكنند كه به سوي سخن ايشان كشيده ميشوند؛ اسباب معاش ايشان را همين مردم داوطلب فراهم ميكنند؛ از طزيق همين مردم در مي يابند كه چگونه بايذ به مريداني كه همين مردم اند خوراك رساند؛ نفوذشان را هم از همين مردم دارند. اما باز به همين سبب است كه روحانيون سرچشمه يك تسلاي دائمي اند: ايشان بايد بيداد را نفي كنند، از دولت انتقاد كنند، بر ضد اقدامات ناشايست برخيزند، نكوهش كنند و رهنمود بدهند. اين مردان دين مثل پرده هايي هستند كه خشم و خواسته هاي مردم بر آنها نقش شده است. اگر بخواهند بر خلاف جريان شنا كنند، اين قدرتي را كه عمدتا در جريان گفت و شنود به دست آمده از دست ميدهند.
روحانيت شيعه وضعيتي خاص دارد. بايد گفت ملا ها به معناي پوپوليستي كلمه «انقلابي» نيستند. نميخواهم بگويم كه مذهب شيعه ايدئولو‍ژيي است چنان گسترده در ميان مردم كه انقلابي هاي واقعي فعلا ناچارند با آن همدست بشوند. اين مذهب تنها زبان ساده اي براي بيان آرزو هايي كه الفاظ ديگري پيدا نكردند نيست، بلكه چيزي است كه در گذشته هم بارها بوده است: شكلي است كه مبارزه سياسي، همينكه لايه هاي مردمي را بسيج كند، به خود ميگيرد، و از هزاران ناخرسندي، نفرت، بينوايي و سرخوردگي يك نيرو پديد مي آورد. به اين دليل كه خودش يك صورت بيان است، يك شيوه با هم بودن است، نوعي گفت و شنود است.»


مي بينيم كه وضعيت خيلي فرق كرده. اين روزها از طرفي روحانيت از لحاظ تامين معاش محتاج مردم به آن معنا نيست (بلكه برعكس به قدرت حاكمه محتاج تراست) و از طرفي مردم هم به هر دليل منتظر خوراك فكري از طرف روحانيون نيستند. پس طبيعتن احتمال اينكه آن ارتباط و گفتگويي كه ميان مردم و روحانيت قبل از انقلاب شكل گرفته بود دوباره شكل بگيرد خيلي كم است. بنابر اين به نظرم در اين شرايط استفاده از نماد هاي ديني براي مبارزه اگر نگوييم بي فايده است به جاي خاصي راهبر نيست.


نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18ساعت 16:6 توسط مائده | |


« در گذشته با طلا ميشد تقريبا هر چيزي را خريد، اما ارزش هاي ديگري هم در كار بودند: به فكر ديگران بودن و صداقت، نام نيكي از خود بر جاي گذاشتن و شرف چيزهايي بودند كه آدم ها با هيچ گنجينه مادي ديگري آن را عوض نميكردند. در اين زمانه ديوانه وار پي پول دويدن، ظاهرا ديگر نهي و منعي بر جاي نمانده است. همه معيار هاي صداقت و اصول اخلاقي ما از پايه سست شده اند.»


اين تكه را از كتاب روح پراگ كه اين روزها خيلي سر زبان هاست، اينجا آوردم. اين كتاب ارزش داوري هايي از اين سبك فراوان دارد. و البته فراوان آدم هايي هستند كه اينقدر اين جملات را بديهي ميگيرند كه هر نوع مخالفتي با آن را متهم ميكنند به خوش بيني و خوش خيالي و گل و بلبل ديدن دنيا.

خواستم ياد آوري كنم كه اين كتاب را يك روزنامه نگار نوشته است. با ادبيات و البته دغدغه هاي خاص خودش. تا زماني كه معيار ندهد و مسئله را عيني تعريف نكند براي من يكي حرف با ارزشي محسوب نميشود. قصد محكوم كردن ندارم. ولي يادآوري اين نكته بد نيست كه شايد بيشتر به دليل اوضاع اسفباري كه در آن هستيم و احساساتي كه جريحه دار شده اند اين كتاب اين روزها اينقدر طرفدار پيدا كرده است.



نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 18:36 توسط مائده | |


اين وسط براي خود عزيزم ناراحتم، از بس كه نا اميد شد. از بس كاري از دستش بر نيومد.

ديگه كهير ميزنم بگين قدرت فلانه، تغيير بيساره، اصلاحات اونجوريه و از اين مزخرفات..



نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 1:39 توسط مائده | |


اين روزهام

دنبال يك "ارزش مطلق داري" ميگردم كه براش بميرم

دوست دارم فكر كنم آدم بودن تعريف داره و حتي خط كش هايي هست كه قد آدم ها رو اندازه ميگيره

من به اين اميد نياز دارم

اين رو بفهم، انتقاد نكن، استدلال نكن، من به اين اميد نياز دارم

خسته ام، خيلي

آره اين منم.


پانوشت: آزادين هر برداشت سياسي از اين پست داشته باشين.


نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 2:29 توسط مائده | |


Design By : Night Skin

Free counter and web stats جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی